خرید بک لینک

یک باغ. تا چشم کار میکند، سبزی و زمین کرتبندی که در هر قسمت، ردیفی از درخت، کاشته شده. میان این بخشها پر از سنگریزهی سفید است. روی سنگها جلو میروم. کف دستانم عرق کرده باوجود آنکه میدانم مشکلی پیش نمیآید. مینشینم. چشمانم را میبندم. طول میکشد تا افکارم را کنار بزنم. حالا یک مرد هستم. قد متوسط روبهبلند، یک چیز محافظهکارانه، چشمان مشکی، موهای مشکی، چون نمیتوانم از این ساختار خارج شوم. دستانم زمختتر است، بازوانم قوی هستند، پاهایم نیرومندند و خوب وزنم را نگه میدارند انگار باید بدوم. بر صورتم مو دارم. یک دریاچه پیش رویم میبینم. بیش از آن، درخت است که جابهجا روییده. میدوم. از توان خودم شگفتزده میشوم. دور دریاچه. به نفسنفس نیفتادهام که از تنهی درختی بالا میروم. یک شاخهی محکم را میگیرم و با زور بازوانم خودم را میکشم. این بازوهای قوی برای من زیادی هستند. آن بالاها لباسم را بیرون میآورم. باد بر تنم میخورد؛ سردم نیست. مینشینم بر شاخهای و به دریاچه زل میزنم. تاریک، بیحضور آدمی. مرموز است. همان ترس قدیمی در دلم میپیچد. فکر میکردم ترس کم میشود. باید بدانم که مطلقا هیچ اتفاقی نمیافتد؛ چراکه آنجا بر روی سنگریزهها کسی درانتظار نشسته است. از هر حشره و جنبندهای که در دل آن میتواند باشد، میترسم. از سرمایش که در لحظه از پایم به سرم میرسد و تا اعماق تنم نفوذ میکند. لعنت! من قرار بود مرد جنگی باشم. کلاهخود و زره بپوشم و از قطع اعضایم بترسم. وقتی در خلوتم طرح میچیدم، اینها بود. نمیدانم چرا باز بالای درختام، خیره به این سیاه متروک که همیشه خودم را حوالی نیمهشب کنارش میدیدم. حالا میدانم میخواهم چه کنم. بر شاخه میایستم. حفظ تعادل، آسان نیست. ساق پاهایم در معرض باد است با موهای فرخورده که اگر در سفیدی اطراف دریاچه نگاه کنی، سطح کدری است که از پوستم بالا آمده. روی شاخه بالا و پایین میشوم، بالا و پایین میشوم. بعد کش میآید؛ آب سرد بر پاهایم، شکمم، سینهام، گردنم، در گوشهایم میپیچد، میرود توی دماغم، انگار رفته باشد توی مغزم، میسوزد.

برچسب: نویسنده: آتنا رضوانی تاريخ: دوشنبه 18 فروردين 1399 ساعت: 15:06

صفحه بندی