ساعت شش است. ساعت دوازده و نیم خوابیدم، سه بیدار شدم. دیگر نمیتوانستم در رختخوابم آرام بگیرم، تنگ بود. آمدم روی مبل هال، خوابم برد. خوابهای غریبی دیدم؛ در خواب، یک اتاق فراخ پیدا کردم با یک تخت نرم از آنها که باب میلم بود و آرام گرفتم. اتاق، انگار مال خودم بود. بعد طرح روی دیوارهاش پیدا شد؛ همهجا را کهکشان گرفته بود. یادم است دوستش داشتم. یکجای دیوار هم که کاغذ دیواری نداشت، با پارچهای با طرح کهکشان پوشانده شده بود. یک ساعت و نیم بعد، از شدت سرما بیدار شدم. برگشتم به اتاق. احتمالا نیم ساعتی خوابیدم که احساس کردم چیزی روی سرم است. مادربزرگم سعی داشت جانماز را از روی مبل کنار رخت خواب من بردارد. هنوز وقت نماز نبود، اما بیدار شده بود. نمیدانم آنوقت بود یا کمی بعد که دوباره به اتاق آمد، پرسیدم: «چرا تلویزیون روشنه؟» گفت: «خاموشش میکنم.» گفتم: «نه، نمیگم خاموش کنی. میگم چرا روشنه؟» گفت: «بیدار شدم نمیدونستم اذون کی ئه. تلویزیون رو روشن کردم ببینم کی ئه. تو میدونی؟» پرسیدم: «ساعت چنده؟» یادم نیست چه جوابی گرفتم اما بعید نیست که چیز نهچندان دقیقی بهعنوان ساعت شنیده باشم. نشستم. گوشیم را برداشتم، پنج و بیست و پنج. سرچ کردم اوقات شرعی شیراز، پنج و چهل اذان بود. واتساپ را باز کردم. فلانی گفته بود فلان چیزهایی که برایش فرستادم، به درد کار نمیخورَد چون کلی است و پای تلفن میگوید چه میخواهد. بهتر است فردا جلسهی آنلاین بگذاریم برای کار. فلانی جوابم را نداده بود. فلانی هم گفته بود که صفحهآرای نشریه کارش را تحویل نداده. یادم افتاد مجبورم روزی را که در پیش است بروم باغی خارج از شهر، اگر بیانصاف نباشم باید بگویم: قرار است. به آن فلانی اول پیام دادم که: «ممکنه فردا جلسه نباشه؟» بعد فکر کردم که این باز در کار من انقلت آورد؛ بعد فکر کردم که چرا آن فلان دومی انقدر دیردیر جوابم را میدهد درحالیکه میتواند زودتر این کار را بکند. بعد فکر کردم که با این صفحهآرا باید چهکار کرد؟ این واسطهای که با هم درارتباطاند، چرا به او نمیگوید زودتر حاصل را تحویل بدهد؟ همیشه قرار است انقدر بینظم باشد؟ اصلا حالا وقت قاطع برخورد کردن است با توجه به مسائل پیش آمده؟ خودم هم که مطالب را دیر حاضر کردم، با سه هفته تاخیر تقریبا. بعد هم این اگر دوست بهمان باشد، رویش نمیشود حساب کرد، باید عوضش کنم. چرا اصلا مرا آوردهاند اینجا، جایشان که تنگ است و هی از خواب میپرم، مادربزرگم هم از خواب بیدارم کرد، چرا باید بروم باغ؟ پس اختیار خودم کو؟ اسما مراعات کن. مگر بدجنسی؟ شرایط را که میدانی. توپم پر است. دیگر خوابم نمیبَرَد.
برچسب:
نویسنده: آتنا رضوانی