یک تصویر به ذهنم میرسد، یک نفر که روی زمین افتاده و دامن این و آن را گرفته. این منم.
نشستهام روی صندلی در یک مهمانی. مهمانها زیادند، هرکس مشغول کاری. گروهی دور هم میخندند، یکی میرقصد، یکی میخورد، یکی دارد توی این شلوغی کتاب میخواند. همهه است، با صدای آهنگی برانگیزاننده در پسزمینه که نمیتوانم تشخیصش دهم. یک پذیرایی بزرگ و مستطیل شکل؛ زمین سرامیک است و فرشی نیست. هیچچیز نیست بهجز یک میز نهارخوری که دورتادور آن لیوان است و چندین پارچ نوشیدنی در میان آنها چیده شده. با ولع به سمتشان میروم. معجون خودم را بادقت ترکیب میکنم. مدام گیج میشوم، شک میکنم که مثلا آب پرتقال به آب سیب میخورد؟ یا اگر انار را اضافه کنم، ممکن است ترش شود. طول میکشد. در این مدت هیچ حواسم به اطراف نبوده. معجون آماده نیست، اما میخواهم دستاورد را تا اینجای کار بچشم. یک جرعه میخورم. نمیتوانم تشخیص دهم. نه اینکه مزه را حس نکنم، میکنم. نمیدانم این است آنکه میخواستم یا نه؟ این را هم میدانم. این طعم، مال من نیست؛ نمیدانم چطور پیداش کنم. چه کم دارد؟ اگر چیزی را نابهجا یا اضافه ریخته باشم میشود با چیز دیگری جبرانش کرد؟ «دستم به دامنت آقا، میشه این رو بهجای من بخوری، ببینی باید چی بریزم توش؟» میگوید کمی فرصت بدهم؛ بروم پیششان بنشینم. «ببخشید من نمیدونم این چی کم داره. میشه شما برام بچشینش؟» «چی میخوای؟» توضیح میدهم. میگوید: «راست کار من نیست.» «من شرمندهم که مزاحم خوندنتون شدم. نمیتونم تشخیص بدم چی باید به این اضافه شه. باید یکی دیگه برام مزهش کنه. حاضرم کتابتون رو بلندبلند بخونم. این کار رو برام میکنین؟» با پشت دست هوا را به بالا هل میدهد؛ یعنی ردم میکند. با آن دستش، معجون خودش را گرفته و درحالیکه سرش توی کتاب است، ذرهذره لب میزند. معجون نیست. یک آبمیوهی ساده است. همان وسط، مینشینم کف زمینِ سرامیک. زانوهایم را خمکرده بغل میکنم. من برای آنکه معجونم را بچشم، به دیگران محتاجم.
برچسب:
نویسنده: آتنا رضوانی