خرید بک لینک

میم

میم ساکت بود. اصلا نمی خندید. به ندرت حرف می زد و مدام سرش را روی میز می گذاشت. یک روز جوری به سوال معلم ها جواب می داد که آدم حس می کرد می تواند به معلم درس بدهد؛ یک روز هم مات و مبهوت، انگار که هیچ چیز نمی فهمد، به تخته زل می زد. یک بار سعی کردم با او حرف بزنم؛ اما او سرسری و کوتاه جوابم را داد و بعد سرش را روی میز گذاشت. من هم راهم را گرفتم و رفتم و دیگر با او حرف نزدم.

آن روز دیدم دارد می خندد. نگاهش کردم. دهانش بسته بود و حتی لبخند نمی زد؛ اما می خندید. نمی دانم چه طور بود اما سر و پای وجودش داشت قهقهه می زد. از آن حالت خنده ام گرفت. نشستم کنارش و عین دیوانه ها قاه قاه خندیدم. ناظم وارد کلاس شد. مرا دید و اخم کرد. فریاد کشید: «پس کار تو بوده؟!» ناگهان تمام خنده روی لبم خشکید: «چی خانم؟ چی کار من بوده؟» با تشر گفت: «خودت رو به اون راه نزن. خانم محمدی به خاطر کار احمقانه ی جنابعالی از مدرسه رفتن.» نگاهش کردم. چه می گفت؟ خانم محمدی؟

- این جوری به من نگاه نکن دختره ی احمق. پا شو ببینم باید باهات چی کار کنم. دِ پا شو دیگه.

گریه ام گرفته بود: «خانم به خدا نمی دونم چی دارین می گین؟» گفت: «معلوم بود از اون خنده هات.» و دستم را گرفت و کشید. وقتی داشتم به بیرون کلاس کشیده می شدم، به میم نگاه کردم. بهم زل زده بود و بی آن که بخندد، قهقهه می زد.

نوشته شده توسط آکو در ساعت | لینک |

برچسب: نویسنده: آتنا رضوانی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 8:21

صفحه بندی