چهارشنبه ۱۳۹۵/۰۵/۲۰
آن زن پیر
در ایستگاه اتوبوس نشسته ام. یک روز پاییزی دلگیر است. انگار همه چیز تکرار می شود. هر روز این موقع از مدرسه می آیم، سوار اتوبوس می شوم، می روم خانه؛ در خانه درس می خوانم و غر می زنم، شب دیر می خوابم و صبح با فلاکت بیدار می شوم که بروم مدرسه. با خودم فکر می کنم کاش یک چیزی این وسط تغییر می کرد. می روم و پشت ایستگاه اتوبوس می چرخم. روی برگ های پاییزی راه می روم و فکر می کنم... فکر می کنم و فکر می کنم که ناگهان می بینم اتوبوس مدتی است آمده و دارد می رود. می دوم که سوار شوم. شروع به حرکت کرده اما درش باز است. دستی از داخل اتوبوس به سمت من دراز می شود. از او کمک می گیرم و سوار می شوم. تشکر می کنم. یک پیرزن است. قیافه اش آشنا است اما نمی شناسمش. می گوید: «حواست کجا بود؟ همیشه حواست پرته ها!» می پرسم: «شما از کجا می دونی؟» به پنجره زل می زند. بعد از مدتی می گوید: «شب ها دیر نخواب؛ زود پیر میشی.» آب دهانم را قورت می دهم. از کجا می داند؟ شاید از چشم های قرمز و گود رفته ام فهمیده. می گویم: «خانم شما من رو می شناسی؟» می گوید: «شاید باورت نشه اما هنوز نشناختم ات، اسما.» می ترسم. می ترسم. از این خانم پیر می ترسم. می خواهم پیاده شوم. می گوید: «ترسیدی؟ آخه وقتی می ترسی دست هات عرق می کنه.» عرق دست هایم را با شلوارم پاک می کنم.
برچسب:
نویسنده: آتنا رضوانی